#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_75
لای در ایستادمو نگاهمو دادم بهش... مامان حتما تا حالا صد بار بهم زنگ زده بود. محسن بدبختم بیخبر از همه جا بود. از در التماس وارد شدم شاید نتیجه بده: قیصر! تو رو خدا... من دیرم شده، باید برم خونه.
سشوار رو روشن کرد و بلند گفت: تکلیف اون کیف که روشن شد میری.
نه، انگار بیفایده بود. برگشتم تو سالن... جرأت روشن کردن گوشیمو نداشتم. یهو زنگ خونه رو زدن... فاصله زیادی با آییفون تصویری نداشتم. با دیدن مهتاج رنگ از روم پرید. دویدم سمت اتاق و وسط راه به قیصر که خونسرد اومده بود بیرون رسیدم: قیصر تو رو خدا یه کاری کن!( میرفت سمت آییفون و من دنبالش کشیده میشدم) مهتاج منو ببینه زشته، درو باز کن من از راه پله برم.
بدون پرسیدن درو باز کرد و تو چشام خندید: آی آی! آبروت رفت گلی... این مهتاج لامصب به یه رسم زشت قدیمی پابنده، از هر چی بگذره از رسم دستمال شب عروسی نمیگذره...
یه لحظه رنگ از رخم پرید و از خجالت سرخ شدم: لعنت بهت قیصر!
خندید و گفت: الان تو رو اینجا میبینه تا ته خط میره گلی... فکر میکنه هر روز اینجا بودی... با من.
نفسم از خجالت و ترس بند اومده بود. چرا اینقدر بدجنس شده بود. اولین قطره اشک اینبار از ترس آبروم رو گونه ام سر خورد. رو من حساس بود. اینو تقریبا همون سال اول رفاقتمون فهمیده بودم. مچ دستمو گرفت و منو کشید دنبال خودش به سمت اتاق
_ مهتاج همه جا میاد. نمیتونم دری رو ببندمو بهش بگم اینجا نرو...( رفتیم تو اتاق و اشاره کرد به حمام مستر اتاق) برو اونجا تا نرفته بیرون نیا.
اشکامو با پشت دست پاک کردمو ذوق زده رو به اون و عقب عقب رفتم سمت حموم.
romangram.com | @romangraam