#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_74
وحشت زده هینی کشیدم و برگشتم دیدم پشت سرمه... با دیدن سر و وضعش هول شدم، پشت پام گرفت به لب تخت و پرت شدم رو تخت. فقط یه شلوار پاش بود. موهاش خیس بود. یه حوله کوچیک رو شونه اش... عضلات برجسته بدنشو قبلا همیشه از زیر لباسش حس میکردم و میدونستم ورزشکاره...
با لبخند چشم ریز کرد: پاشو خودتو جمع کن، سعی نکن یه مرد قانون رو اغفال کنی.
حرصی از حرفش خودمو جمع کردم و نشستم: وقت کردی اعتماد به نفستو ببر بالا...
خم شد جلوم... صورتش فاصله زیادی با صورتم نداشت...خیره شد تو چشام: گلی... ( نه ها گفتم نه، نه) فرصتتو سوخت نکن... بنال تا اون روم بالا نیومده.
خط نگاهمو باریک کردم: صدتا رو داری ، از کدومش حرف میزنی.
موذی لبخند زد. انگشتشو آروم گذاشت زیر چونه امو نگاهش از چشام سُر خورد رو لبام: از صد و یکمیش.
ته دلم خالی شد. دستشو پس زدم. شونه اشو هل دادم عقب و پا شدم.
_ دیگه داری کلافه ام میکنی. بیا باز کن صاب مرده رو میخوام برم هزارتا کار دارم.
رفت سمت آینه و گفت : اونوقتی که مثل پلنگ داشتی از من فرار میکردی باید فکر اینجاهاشو میکردی...
romangram.com | @romangraam