#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_73
پایین بالا شدن قفسه سینه اش نشون میداد چقدر سعی میکنه خودشو کنترل کنه. دکمه های لباسشو باز میکرد و نگام نمیکرد. آرومتر از قبل اما جدی گفت: وقتی بنظرت شاگرد شوفر بودم بهم نزدیکتر بودی... نذار فکر کنم اشتباه کردم صداقت به خرج دادم و خود اصلیمو نشونت دادم. نذار از هم دور شیم.... من ترجیح میدم همون شاگرد شوفر باشم و بیای سمتم...( مکث کرد و پشت به من راه افتاد) تا تک پسر سرمدی... بزرگ بازار.
میرفت سمت یکی از راهروها همونطور که دور میشد بلندتر گفت: سر تو من با هیچکی شوخی ندارم گلی، حتی خودت.
از اینکه اینقدر دوسم داشت لذت میبردم اما چه فایده... بعید میدونستم این وصلت جور شدنی باشه...
یه کم گذشت. صدایی نمیومد. پا شدم و آروم آروم از روی کنجکاوی رفتم همون سمت. بی اراده همه جا رو میپاییدم. پشت یکی از راهروهای دایره ای، آشپزخونه بود. راهرو بعدیو رفتم تا آخر...
پارت۲۰
انتهای راهرو بعدی در نیمه باز یه اتاق بود. آروم بازش کردم. حواسم جمع بود یه وقت از یه جا درنیاد اما وقتی در کامل باز شد با دیدن عکسام رو در و دیوار ماتم برد.
چه اتاق قشنگی بود!... یعنی قرار بود من ملکه این خونه باشم؟... تف بهت محسن که ریدی به زندگی جفتمون... آروم رفتم جلو... تا کنار تخت دایره ای... نرمی روتختی سفیدشو حتی با نگاه کردن حس میکردم.
_ نترس راحت باش.
romangram.com | @romangraam