#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_72

طعنه ام عصبانیش کرد.

بازومو گرفت منو کشید دنبال خودش... وسط سالن آروم هلم داد و افتادم رو کاناپه... یه مبل راحتی رو واسه خودش جلو کشید و درست نشست روبروم. خم شده بود سمتمو انگشت اشاره اش تهدیدوار جلو صورتم بود.

_ سیر تا پیاز همه چیو برام میگی گلی بعد پاتو از خونه میزاری بیرون... بخوای دورم بزنی قصه ببافی، سگ میشم اونوقت هر خریتی ممکنه بکنم... خودت منو میشناسی.

ترسیده تو چشاش خیره بودم: شلوغش نکن خبری نبود.

چشماشو ریز کرد و پوزخند زد: هم من هم تو خوب میدونیم چرا ممکنه یه نفر با یه کیف اینجور فرار کنه و آخرش کیفو بده به باد... اونقدری بهت مطمئن هستم که بدونم قضیه ناموسی نیست... پس میمونه یه چیز... حالا یا میگی... یا نمیزارم پاتو از این خونه بزاری بیرون.

سرتق نگاش میکردم. قصد اعتراف نداشتم. بلند شد خواست بره که گفتم: هر چی بوده مربوط به خودم بوده.

همونجور که ایستاده بود یهو خم شد طرفمو طوری تو صورتم توپید که ماستامو کیسه کردم.

_ خودت یعنی من گلی! ... چهار سال تموم باهات رفاقت کردم باهام رفیق بودی... چهار سال تو هر گرفتاری و بدبختی داشتی، دویدی سمتم اما امروز...( بلندتر داد زد) امروز گلی ( از ترس جمع تر شدم) از من فرار کردی...

صاف ایستاد. کلافه چنگی تو موهاش فرو کرد و نفسشو هوف کشید.


romangram.com | @romangraam