#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_71

بالاخره رسیدیم جلو یه برج تو هاشمیه پونزده. مچ دستمو گرفت و بعد از حساب کردن کرایه عصبانی پیاده شد.

حتی جرأت نداشتم سوالی بپرسم اما هر چی لال میشدم اوضاع بدتر میشد. اون ساختمون مجهز و شیکی هم که من میدیم نفوذ بهش سخت و خروج به مراتب دشوارتر بود. کلید به در انداخت و بعدم رمز ورود رو زد.

_ من می‌خوام برم خونمون.

از سر شونه لباسم گرفت و آروم هلم داد داخل لابی ساختمون.

_ به موقع نوبت خونه رفتنتم میشه.

رفتیم سوار آسانسور شدیم و رمز طبقه چهارمو زد. خدایا فرار از این دژ محکم بنظر محال میومد.

بالاخره رسیدیم به واحد خودش... بزرگ بود و شیک... تعریف کردنی نبود. از اونجاها که حتی تو فیلما هم ندیده بودم چه برسه تو واقعیت...

داشت در ورودی رو قفل میکرد که با پوزخند گفتم.

_ لازم نیست قفل کنی پسر حاجی من باز کردن این درها رو بلد نیستم.


romangram.com | @romangraam