#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_70

قیصر فقط منو میکشید تا زودتر از اونجا دور شیم. پایین پله ها زد به خیابون. اولین تاکسیو نگه داشت و اول منو انداخت توش رو صندلی عقب، بعدم خودش نشست کنارم.

کنج صندلی جمع شدم که درو بست و گفت: هاشمیه ...

دیروز اشاره کرده بود ساختمون خودش اونجاست... نگاهی به من که ترسیده بودمو حالا اشکمم خشک شده بود انداخت. بازومو گرفت با یه حرکت مثل پر کاه کشیدم جلوتر و تو چشام خیره شد. آهسته لب زد: اینجوریه دیگه! صدبار بهت زنگ زدم کدوم قبرستونی بودی که جوابمو ندادی.

_ شارژ گوشیم تموم شد.

ترسیده بودم. فکرم پیش محسن بود. یه جوری با یه هل آروم بازومو ول کرد. اخماش خربزه قاچ می‌کرد و رگ کنار شقیقه اش نبض گرفته بود. اشکم دوباره بی اختیار رو گونه ام می‌ریخت. با پشت دست اشکمو پاک کردم و پر بغض زیر چشمی نگاش کردم. این لباس خیلی به تنش می اومد. حتی تو اون حال بد دلم براش ضعف می‌رفت. اشکم داغتر روی گونه ام سر خورد.





از دست داده بودمش... حتم داشتم گند خورده به همه چی... یه طرف محسن بود که زندگیش خدا می‌دونه چی میشد. یه طرف خودم بودمو پسر حاجی سرمدی... این سرگرد خشن بهش نمیومد بتونه با کسی که برادرش مواد فروشه کنار بیاد.

نفس بلندم دل دل کرد تا کامل شد. سر به زیر فقط به این فکر میکردم که چه بلایی قراره سرم بیاد.


romangram.com | @romangraam