#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_69
قیصر بلافاصله دست به جیب شد. کارت پرسنلیشو نشون داد: چیزی نیست.
دو تا افسر تا فهمیدن سرگرد نیرو انتظامیه براش پا کوبیدنو احترام نظامی دادن. قیصر گفت: آزاد!... میتونید برین.
بعدم بازومو گرفت و منو چسبوند به خودش وادارم کرد راه اومده رو برگردم. نای نفس کشیدن نداشتم و زیر گوشم هین پایین رفتن از پله ها گفت: گلی به جون خودت که برام از همه مهمتره نگی داشتی چه غلطی میکردی ول کنت نیستم.
سرم داغ بود. دلم هنوز پیش کوله بود و نگاه ملتمس محسن جلو چشام بود که دم آخر گفت: گلی بازی رو باخت بدی داداشت کل جوونیشو زندگیشو باخت میده.
دلم یهو ترکید و وسط پله ها نشستم. با یه وضعی گریه میکردم که خودم دلم به حال خودم میسوخت
پارت۱۹
قیصر با لباس فرم بود و همه فکر میکردن مجرم دستگیر کرده. یه عده دلسوزی میکردن: آقا چیکار کرده دختر بیچاره... خواهر خودتم بود اینجور میکردی؟
قیصر کلافه دستمو کشید بلندم کرد. اجباراً دنبالش کشیده میشدم. یه عده با نفرت نگاهم میکردن و یه چیزی بارم میکردن: حقشه! ... من دیدم یه کیف از رو پل پرت کرد پایین.... خیر ندیده ها... آقا بندازش حُلُف دونی حالش جا بیاد.
romangram.com | @romangraam