#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_68
فقط به خودم میگفتم نباید... نباید منو با این کوله گیر مینداخت.
لامصب همینجور داشت میومد و هر لحظه بهم نزدیک تر میشد. رسیدم به پل هوایی خیام... یه آن خیابونو رصد کردم، اینقدر شلوغ بود که نمیشد بزنم به خیابون... با پاهایی که دیگه جون نداشت و گلوی خشکیده و قلبی که تو سینه ام میکوبید پله ها رو چهار تا یکی کردم. صدای بلند پله های آهنی زیر پام با صدای بوق و ترمز ماشینا ادغام میشد.
قیصر رسید پایین پله ها و حتی یه لحظه مکث نکرد: گلی از چی فرار میکنی دیوونه؟!
تازه شصتم خبردار شد نکنه اصلا دنبال من نبودن؟!!
اما دیر شده بود. وسط پل چشمم افتاد به ماشین پلیسی که درست سمت مقابل پل پایین پله ها ایستاده بود و دو تا افسر منو نگاه میکردن. پاهام قفل شد. هاج و واج ایستادم. وحشت زده برگشتم پشت سرمو دید زدم که قیصر رسیده بود بالای پله ها...
اینقدر وحشت کردم که دوست داشتم خودمو از پل پرت کنم پایین. یه آن زیر پل رو نگاه کردم. یه خاور که قسمت بارش خالی بود همون لحظه داشت از زیر پل رد میشد. قیصر داشت به سمتم میدوید. باید تصمیمو میگرفتم. چه کوله رو نگه میداشتم و چه از دست میدادم تهش باخت بود. کوله رو پرت کردم. کوله در حال پایین رفتن بود و صدای قیصر تو گوشم میپیچید: چیکار میکنی گلی؟!
چشمم حالا به خاور بود که دور میشد. شمارش اینقدر کثیف بود که چیزی خونده نمیشد. آویزون بودم، مثل یه آدم شکست خورده که از جنگ برگشته بود. اشک تا پشت پلکم دویده بود. قیصر رسید به منو بازومو محکم کشید منو چرخوند سمت خودش...
_ چه غلطی کردی گلی؟ تو کیفت چی بود که ترسیدی؟
با بغض خیره چشماش بودم. مأمورا از اون سمت پل دویده بودن بالا... بو برده بودن یه خبراییه... انگار مجرمی رو گیر انداخته باشن خراب شدن رو سرم... یکیشون دست بندش آماده بود: جریان چیه؟ چی شده اقا؟!
romangram.com | @romangraam