#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_67
خودش بود. قیصر...
یا قمر بنی هاشم!
نفهمیدم اصلا چی شد. یه لحظه خون به مغزم نرسید. دیگه دست و پام از من فرمون نگرفتن... فقط پیاده شدم و تمام نیرومو گذاشتم واسه فرار از بین ماشینا... صدای داد راننده تاکسی که کرایشو میخواست با صدای فریاد قیصر که انگار میدوید پشت سرمو اسممو صدا میزد با هزارتا صدای جور واجور تو مغزم میپیچید. پاهام شده بودن فنر... از بین ماشینا مثل آهو میپریدم و
ادامه۱۸
فرار میکردم. ای دنیای بی وفا! همین اتفاق اگه تا سه روز پیش افتاده بود اولین نفری که دست به دامنش میشدم قیصر بود و ازش کمک میگرفتم. اما حالا... اولین نفری که ازش فرار میکردم اون بود.
داشتم نفس کم میاوردم اما فقط از بین جمعیت پیاده رو میدویدم. صدای قیصر تو گوشم زنگ میخورد که داد میزد: گلی؟... وایستا!
از جوب پهن جلو پام دویدم و زدم به دل خیابون که ماشینا با سرعت از دو طرف میومدن. صدای چندتا ترمز دلخراش و چندتا برخورد که فقط خدا نجاتم داد و ماشینا جلو پام متوقف میشدن.
به تهش فکر نمیکردم. به اینکه یه درصد قیصر منو با کوله گیر بندازه فکر نمیکردم.
romangram.com | @romangraam