#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_66
بالاخره تسلیم شدم، در حالیکه فکر میکردم اوضاع مرتبه و با دادن اون کوله همه چی تموم میشه راه افتادم. ته دلم خالی بود. داشتم با زندگیم قمار میکردم اما ظاهراً بخاطر محسن احمق مجبور بودم.
ساعت حدود سه بعد از ظهر بود. یه روز عالی اردیبهشتی که نسیم خنکش روح آدمو نوازش میکرد. کوله خودمو گذاشتم تو خونه و خیلی عادی کوله مواد رو انداختم پشتم. اما مگه میشه آدم حکم مرگشو با خودش داشته باشه و عادی باشه. تو دلم صلوات میفرستادم و جعلنا میخوندم که همه کور بشن منو نبینن، اما دل تو دلم نبود.
پارت۱۸
محسن زنهار زده بود دقیقا وقتی سوار خط واحد کنار سطل آشغال میشم و اتوبوس راه میفته کوله رو پرت کنم تو آشغالی.
سر کوچه یه تاکسی گرفتم. ظاهراً همه چیز روبراه بود. سعی میکردم به جنسی که همراهمه فکر نکنم. شیشه عقبو داده بودم پایین و مدام نفس عمیق میکشیدم. باد به صورتم میخورد و منظره سبز خیابونا رو تماشا میکردم.
به محسن فکر میکردمو غرق شدنش تو کثافت... اگه موفقم میشدیم نمیذاشتم یه قرون از این پولا رو بیاره تو زندگیش... پول بدبخت کردن یه مشت جوون بیچاره مثل خودش... به سادگی خودمو غیرتی شدنم مقابل حرف قیصر پوزخند میزدم. دیوار اعتمادم به محسن تَرَک که چه عرض کنم، خورد شده و فرو ریخته بود پایین...
نزدیکهای چهار راه عبدالمطلب بودیم. ترافیک بود. ماشین پشت چراغ قرمز توقف کرد. یه آن ماشین پلیسی رو دیدم که سمت چپمون ایستاد. رنگ به روم نبود. ضربانم بالا رفت. هنوز نفس نکشیده بودم که در عرض یه ثانیه ماشین پلیس دیگه ای سمت راست ماشین توقف کرد.
مامان همیشه میگفت چوب رو که برمیداری گربه دزده خودش فرار میکنه حالا حکایت من بود. نکنه بخاطر من اونجا بودن؟ گیج و بهت زده و بی اراده نگاهم افتاد به ماشین پلیسی که سمت راستم بود و دو تا سرنشین داشت. چشمتون روز بد نبینه، نگاهم قفل یه جفت چشم و ابروی مشکی شد که اونم انگار تازه منو دیده بود.
romangram.com | @romangraam