#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_65

ساغر نمیدونست شاگرد شوفری که باهاش رفاقت کرده بودم یه سرگرد پلیس و پسر حاجی سرمدیه. نگفته میدونستم تعجب تو چشای محسن بخاطر اینه که ساغر چطور قیصرو میشناسه؟!!

چشامو بستم و کلافه گفتم: مرسی، فقط حواستو جمع کن تو رو نبینه ساغر. یه جا گم و گور شو ممکنه مجبور بشم بگم تو دردسر افتادی پیش تو بودم.

_ چیزی شده؟

_ الان نپرس فقط حواستو جمع کن.

تماس که قطع شد پیامک جدید قیصر بالای صفحه بود.

« یا بیا بیرون یا مثل آدم جواب بده»

راهی جز خاموش کردن گوشیم نداشتم. اینجوری می‌تونستم بعد بهش بگم شارژم تموم شد و نتونستم جواب بدم. تو هچل بزرگی افتاده بودم. تو اون لحظه عقلم درست کار نمی‌کرد. بدبختی و گرفتاری محسن منو وادار به هر کاری میکرد با این وجود التماسش کردم کوله رو گم و گور کنیم، پولا رو برگردونه و بریم دنبال زندگیمون. اما بدبختی اینجا بود که طرف پولو پس نمیگرفت. این ماجرا فقط یه نقطه مثبت داشت اونم این بود که آدرس خونه رو نداشتن، محسن می‌گفت یه اتاق کرایه کرده بودن و وانمود میکردن اونجا خونشونه تا یه همچین روزی لو نرن، اما معلوم نبود آدرسمونو پیدا نکنن.

دو ساعت دیگه دست دست کردم شاید عقلامونو سر جمع کنیم به جایی برسیم اما بیفایده بود. به محسن گفتم بیا بریم کوله رو بنداز تو حیاط آشپزخونه یا دور و بر همونجا، گفت فایده نداره... حالا دیگه کوله رو پس هم بدیم یارو میگرده پیدامون می‌کنه بیچارمون می‌کنه ولی اگه پسش ندیم دو روزه با پولش یه خونه میخریم از اون کوچه میریم. هم ما هم امیر اینا که وضعشون از ما بدتر بود و بابا هم نداشت. گفتم بیا بریم پیش پلیس گفت نمیشه حکممون اعدامه.

گفتم کوله رو بنداز تو سطل آشغالی پولا رو هم برگردون، اما بازم نمیشد. طرف قبل واریز پول براش شرط گذاشته بود که پشیمونی برابر با مرگه. چون اعتبارشو پیش مشتری از دست میداد.


romangram.com | @romangraam