#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_64
« کدوم گوری هستی جواب نمیدی؟»
به محسن و بعدش اون سه نفر دیگه خیره شدم. منتظر جواب من بودن... محسن میگفت باید کوله رو ببرم سر قرار ... بقیه همه شناسایی شده بودن. یعنی این چهار نفر مرده شور برده همشون تو کار مواد بودن... میترسیدن یکی از دور و بریای رییس قبلی تو تشکیلات خریدار باشه و از دور شناساییشون کنه. اما من باید تو شلوغی خیابون شهدا کوله رو مینداختم تو سطل زباله کنار ایستگاه اتوبوس و میرفتم پی کارم. کسی منو نمیشناخت، رأس ساعت چهار بعداز ظهر یکی میرفت کوله رو برمیداشت. محسن میگفت میترسن تله باشه و اگه یکیشون اون دور و بر پیداشون بشه شناسایی بشن، چون خریدار اصرار کرده بود خودش جای گذاشتن کوله رو انتخاب کنه نه اونا...
قیصر دوباره زنگ زد. جواب ندادمو فقط براش پیامک گذاشتم.
« نگران نباش. سر کلاسم»
بلافاصله پیام داد.
« غلط کردی، من الان تو سالنم... راست میگی بیا بیرون»
خدایا! چه گیری افتاده بودم. یاد ساغر افتادم که کلاس داشت. بلافاصله بهش زنگ زدم. سر کلاس بود و آروم صحبت میکرد. گفتم: زود برو تو سالن ببین قیصر اونجاست؟ یه جور برو تو رو نبینه.
غر زد اما تماسو قطع کرد تا بره. حالا محسنم منتظر خیره من بود. دلم براش میسوخت. درد داشت. یه دقه نشده ساغر زنگ زد. گل از گلش شکفته بود و نمیدونست من تو چه وضعیتی گیر افتادم.
_ گلی اینجاست... کوفتت بشه، چه جیگری شده. با لباس فرم اومده تو سالن، دخترا دارن با چشاشون میخورنش. نکنه داره فیلم بازی میکنه؟ لباس پلیس تنشه کوفتی.
romangram.com | @romangraam