#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_63
خونم رو نقطه جوش بود که گوشیم زنگ خورد. دومین بار بود از وقتی از خونه بیرون زده بودم قیصر تماس میگرفت.
نمیتونستم جواب بدم. وقتی آرومتر شدم مثل آدمای بدبختی که کم کم مجبور بودن قبول کنن پاشون گیر یه داستان عجیب غریب و خطرناک شده یه گوشه کنار دیوار اتاق زانوی غم بغل گرفتم. یه کوله اونجا بود تا کله پر از مواد... اونم شیشه... حکم خیلی کمترش اعدام بود. محسن و امیر و ماهر بعد از دو سال کار واسه صاحب کارشون دیشب کوله رو دو در کرده بودن و
پارت ۱۷
صاحب کارشونو که آشپزخونه تولید شیشه داشت پیچونده بودن... ظاهراً کوله پره مواد مشتری داشت. محسن سر قرار شناسایی میشه و چاقو میخوره چون طرفی که باهاش قرار میزاره دستش با صاحب کار تو یه کاسه بوده.
مغزم داشت سوت میکشید. حتی جرأت دست زدن به اون کوله رو نداشتم اما محسن میگفت یه کله گنده کلی پول به حسابش ریخته و باید تا چند ساعت دیگه کوله رو بهش تحویل بدیم.
به خودم میلرزیدم. دوباره آتیشی شدمو محسن رو به باد دری وری گرفتم.
اما بیفایده بود. تا صبح هم اگه مثل اسپند رو آتیش بالا پایین میپریدم سودی نداشت. طرف پیغام داده بود یا کوله، یا مرگ... حتی حاضر نبود پولشو پس بگیره چون مواد رو پیش فروش کرده بود.
دوباره قیصر تماس گرفت. خیره صفحه گوشیم بودمو صدای نفسامو میشنیدم. جواب ندادم تا قطع شد. صدای دینگ پیامک قلبمو لرزوند
romangram.com | @romangraam