#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_62
به بهونه کلاس اضافه سه سوته حاضر شدمو از خونه زدم بیرون... سر دوتا کوچه بالاتر امیر با موتور ایستاده بود. اشاره کرد تاکسی دربست بگیرم. به تاکسی گفتم موتور امیرو تعقیب کنه. همون لحظه ماشین شاسی بلند گلشیفته که مهتاج بغل دستش نشسته بود از کنارمون رد شد. سرمو دزدیدم.
بد شد. اما در اون شرایط فقط محسن برام مهم بود. تاکسی پشت موتور امیر حرکت میکرد. بزرگراه فهمیده رو تا انتها رفتیم... رسیدیم به کوچه پس کوچه های گرجی که هیچوقت گذرم به اونجاها نخورده بود. ته مهای شهر بود.
کوچه های پهن و باریک پر از چاله چوله که خیلیهاشون حتی آسفالت نبود.
بیشتر از خونه اونطرفا انبار و کارگاه مبلسازی و چوب بری بود. ترس به دلم افتاده بود. محسن احمق اینورا چیکار میکرد؟ مردمو زنده شدم تا بالاخره امیر جلو در رنگ و رو رفته یه خونه با نمای آجری کهنه توقف کرد.
سراسیمه پیاده شدم و داد راننده تاکسی بالا رفت: آهای خانم! کرایه ما چی میشه؟
برگشتم زود کرایه رو دادم. حوصله چونه زدن نداشتم و اونم دوبله حساب کرد.
تو اون خونه یه دختر افغانی تبار جوون بالا سر محسن بود که با توجه به اوضاع و رفتارها دوزاریم افتاد که به به... آقا داداشمون عاشقم شده و خبر نداریم. دختره بنظر شونزده ساله بیشتر نبود و لهجه داشت اما فارسی خوب حرف میزد.
محسنو که با رنگ سفید دیدم گوشه اتاق رفته زیر پتو نفسم رفت. چاقو خورده بود و نمیدونم دکتر از کجا آورده بودن پارگی رو بخیه کرده بود. اشک میریختم و محسنو سین جیم میکردم. دختر بیچاره برام آب قند آورد. اسمش بلور بود( به معنی صاف و روشن) محسن یه جوری نگاش میکرد انگار تو اتاق بجز اون هیچکس نبود. خدایی دختر ناز و آرومی بود و منم تو همون برخورد اول ازش خوشم اومد.
یه کم بعد که داداش دختره به اسم ماهر اومد تازه فهمیدم چی به چیه... بیچاره شده بودیم. داداش جونم تا خرخره رفته بود تو کار مواد... اولش آمپر چسبوندم و تیر و ترکشم دامن همشونو گرفت. هر چی از دهنم در میومد اول حواله محسن بعدم امیر کردم.
romangram.com | @romangraam