#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_61
« چیه امیر؟ »
امیر دستپاچه و رنگ پریده خودشو نزدیکتر کرد و آروم لب زد:
_ گلی اول قول بده هول نکنی.
همین یه جمله کافی بود که هم هول کنم هم بند دلم پاره بشه...تپش قلبم عرض یه ثانیه سه برابر شد.
_ چیشده؟! محسن کجاست؟
حرفای دیشب محسن در مورد پول و کارت از ذهنم گذشت.
_کسی نباید بفهمه حتی مامانت. تو دردسر افتادیم. محسن چاقو خورده ...
خدایا زانوهام سست شد. دنیا جلو چشمم تیره و تار شد. چشام سیاهی میرفت. نفس زنون برگشتم تو خونه... فقط فکر این بودم زودتر یه بهونه جور کنم تا مهتاج نیومده از خونه بزنم بیرون... خودم صدای زنگ گوشیمو درآوردم و تماسو جواب دادم انگار مثلا ساغره... بلندتر صحبت میکردم مامان بشنوه.
« ای بابا کی کلاس گذاشته؟... یعنی مزخرفترین استاده... نه بخدا من نمیدونستم... الان جلدی میام»
romangram.com | @romangraam