#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_60

« جای زبون درازی به هوش باش مهتاج داره میاد خونتون»

شش ضرب از جا پریدم و هنوز هیچی تایپ نکرده زنگ در حیاطو زدن. نفهمیدم چطور پا شدم تشک و پتوم رو جمع کردم و پریدم تو راهروی دستشویی... صورتمو میشستم که صدای مامانو از حیاط شنیدم.

« گلی؟... گلی بیا امیر کارت داره»

امیر پسر همسایمون بود. رفیق فابریک محسن... پریدم بیرون و یه شال کشیدم رو سرم از در حال زدم بیرون... مامان جلو من در حال در آوردن دمپاییهاش و ورود به حال صداشو بلند کرد.

« امیر بیا تو دم در بده»

صدای امیر رو در حالیکه میرفتم سمت در که لاش باز بود شنیدم.

« نه خاله باید برم عجله دارم»

تو کوچه ی ما همه خانمای همسایه خاله بودن و همه شوهراشون عمو.

لای درو بازتر کردمو به امیر که دو سال از محسن خودمون کوچیکتر بود سلام دادم. عجله داشتم مبادا مهتاج برسه.


romangram.com | @romangraam