#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_59
پیام از قیصر بود.
« گلی هنوز خوابی؟ جایی قرار نذاری بعد از ظهر بریم خرید»
یاد کارت محسن افتادمو دلگرم نیشم باز شد. نوشتم.
« چشم سرگرد»
چند لحظه طول کشید و دوباره دینگ...
« از کی تا حالا چشم گفتن بلد شدی؟»
خندیدمو تایپ کردم.
« از وقتی با تو گشتم، مرد قانون»
اینبار سریعتر جواب اومد.
romangram.com | @romangraam