#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_58

دلم یهو گرفت. چه سوال بدموقعی بود برا منکه از سر شب ته دلم رخت میشتن و به پول حداقل چیزایی که باید برای داماد میخریدیم فکر میکردم.

به زور جلو بغضمو گرفتم و کوتاه گفتم: آره... فکر کنم.

مثل یه برادر دلسوز دست کرد تو جیبشو یه کارت بانکی درآورد. گرفت جلوم: بیا! ... آخر شب بابا بهم زنگ زد. گلی مبادا غصه بخوری ها! درسته خیلی پولدارن... اما پسره هم از اون بچه مشتیا بنظر میومد... اینو بگیر فردا میرین خرید دستت خالی نباشه.

با شک کارتو گرفتم: این چیه؟ تو که خودت تازه از من قرض کردی.

_ برا یکی یه کار کامپیوتری کرده بودم پیغام دادم پول واجبم شبونه برام کارت به کارت کرد. نترس حلاله... واسش مایه گذاشتم.

بهش شک داشتم اما سعی کردم، اعتماد کنم. نمی‌خواستم با سوالای پشت هم احساسشو خط خطی کنم.



پارت۱۶

صبح روز بعد کلاس نداشتم. هوای اردیبهشت ناجور ابری بود و مامان پنجره و در حال رو باز گذاشته بود، باد خنک و دلچسبی میوزید. بیشتر رفتم زیر پتو و یه چشممو باز کردم. فقط من خواب بودم. دینگ گوشیم دراومد. خواب‌آلود گوشیمو از کنار بالشت برداشتم نگه داشتم جلو همون یه چشم بازم.


romangram.com | @romangraam