#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_244

سرخ شدم از خجالت. پهلوهامو محکم گرفت منو کشید بالا تو بغلش... مجبور شدم برای اینکه نیفتم با دستامو پاهام خودمو تو بغلش محکم کنم. همونجور که میرفت سمت اتاق

گفت: گلی جان من چای سرد دوست دارم.

خندم گرفت موهامو که ریخته بود تو صورتم دادم عقب و گفتم: خیلی خب بزارم پایین.

_کجا بزارمت دیگه از این به بعد جات همینجاست.

رسیدیم به اتاق پرتم کرد وسط تخت نرم دو نفره اش. تنم رو تخت فنری بالا پایین رفت. خودشم خم شد زانوهاشو دو طرف بدنم گذاشت و خیره تو صورتم گفت: چهار سال تمام یه پسرو دیوونه خودت کردی... چهار سال تمام اینجا با قاب عکسات حرف زدم و غلطای دیگه هم کردم که جیزه دیگه نمیگم. (زبون کشید رو لبش و گفت) حالا یه کاری میکنم دلبری یادت بره خوشگل خانم...

و ما اونشب بعععله....



با صدای زنگ در خسته پلک زدم. بازوها و پاهای قیصر محکم دور تنم پیچیده بود.با زنگ دوم اونم یه تکونی خورد چشم باز کرد و زود اجیر شد. پرسیدم: کیه؟ساعت چنده؟

رو آرنجش سوار شد تا زیر نور چراغ خواب اتاق صورتمو ببینه: نترس عزیزم... احتمالا ساعتای یازده شبه بابام برامون شام فرستاده.


romangram.com | @romangraam