#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_245

وحشت زده گفتم:خودشم هست؟

خندید: نه فکر کن یه همچین وقتی پا شه بیاد اینجا.

صورت و سر شونه امو ریز بوسید و بلند شد لباس پوشید رفت بیرون....

زیر دلم احساس درد میکردم. خودمو از زیر لحاف سفید تخت بالا کشیدم که حس کردم یه کم لای پاهام خیس شد. با ترس لحافو زدم کنار... با دیدن خون آه از نهانم بلند شد و دوباره ولو شدم رو تخت صورتمو با دستام پوشوندم.

گند خورده بود به همه جا... چطور نفهمیدم بودم.





romangram.com | @romangraam