#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_243

یه جور خاصی فقط نگاهم میکرد که دلم میریخت. دست و پامو گم کرده بودم. موهامو دادم پشت گوشم و با اینکه باز ازش خجالت میکشیدم با لکنت گفتم: چی شده؟... بیا بشین چای آمادست.

حوله کوچیکی که رو شونه اش بود دوباره یه تاب داد رو موهای نم دارشو حوله رو انداخت روی صندلی.

داشتم چای میریختم نگاهش نمیکردم اما فهمیدم بی فاصله پشت سرم ایستاد.

اینبار انگار تمام تنم قلب شده بود. دیگه واقعا نمیتونستم لرزش دستمو نگه دارم.

فاصله اش از پشت باهام از بین رفت و تنم مماس تنش شد.

_ کی بهت آموزش دلبری داده گلی... فکر کنم کلاسای فشرده شرکت کردی.

وای خدا دستمو خونده بود. مثلا خونسرد قوری رو گذاشتم رو کانتر و گفتم: چی؟

سرشو خم کرده بود کنارمو نفساش کنار صورتم تند شده بود. بازوهای برهنه مو گرفت منو چرخوند سمت خودش با نگاهش صورتمو قاب گرفت.

_خوشگل بودی هزار برابر خوشگلتر شدی.


romangram.com | @romangraam