#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_242
رفت دوش بگیره. میدونستم کارش زیاد طول نمیکشه.
خاله بهم یاد داده بود که امشب چطور یه کم دلبری کنم براش. کتری برقی رو روشن کردمو برگشتم اتاق. از میون لباسای تو کمد یه لباس دو بنده نرم و کوتاه که تا یه وجب بالای زانوم بود پیدا کردم و پوشیدم.
رنگ نباتیش اینقدر بهم میومد که دلم میخواست خودمو تو آینه بوس کنم.
یه ته آرایش داشتم موهامم باز کردم سرمو تکون دادم تا حالت قشنگشو بگیره بعد تا فهمیدم داره از حموم میاد بیرون رفتم تو آشپزخونه و مثلا بیخیال خودمو سرگرم کردم. واای نه! خاله گفت یه عطرم به تنم بزنم. فراموش کرده بودم.
حرصی دو تا فنجون از تو قفسه بیرون کشیدمو گذاشتم روی کانتر که حس کردم قیصر ایستاده جلو آشپزخونه داره نگام میکنه.
قلبم داشت تو دهنم میزد. تا حالا از این دلبریا برای کسی نکرده بودم حس میکردم الانه که گند بزنم.
به روی خودم نیاوردمو طبق آموزش خاله سعی کردم کاملا لوند باشم چرخیدم ظرف شکلاتو بزارم رو میز که مثلا یه دفعه قیصرو دیدم.
البته واقعا غافلگیر شدم چون فقط شورت پاش بود و یه هینی کشیدم نزدیک بود ظرف از دستم سقوط کنه.
دستمو گذاشتم رو سینه ام: وااای! ترسیدم دیوونه.
romangram.com | @romangraam