#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_241

گریه میکرد و میگفت: گریه نکنید دیگه دلمون گرفت. از فردا هم هر روز میاین و میرین به هم سر میزنین.

آقای سرمدی، گلشیفته... حتی قیصر هم چشماشون از نم اشک خیس شده بود. مامان هر دومونو از زیر قرآن رد کرد و محسن اسپندی که دود کرده بود رو سرمون تابوند و بعد من و قیصر سوار شدیم و راه افتادیم.

تا نیمه های راه بغض بهم اجازه خنده نمیداد اما قیصر انقدر شوخی کرد و تو خیابونا دورم داد که بالاخره آروم شدم.

یه آهنگ قشنگ و عاشقانه هم با صدای آروم برام گذاشته بود و خودشم گاهی میون حرفاش باهاش همخونی میکرد و دستمو میگرفت میبوسید. یا گونه مو ویشگون میگرفت.

دیگه تاریک شده بود که رسیدیم خونه....

مهتاج کارگر آورده بود خونه رو برق انداخته بود. اتاقمونم تزیین کرده بود و کمد لباسمو با گلشیفته پر از لباسای قشنگ کرده بودن...

اینقدر با دیدن همه چی ذوق کرده بودم که دلم میخواست از خوشحالی جیغ بزنم.

بیرون خونه یه چیزی خورده بودیم و سیر بودیم. قیصر گفت: خب خوشگل خانم به خونه خودت خوش اومدی... تا شوهرت میره دوش بگیره برو چایی رو استادش کن.

منم گفتم چشم که لپمو کشید و دستشو بوسید گفت: چشمت بی بلا دلبر جان.


romangram.com | @romangraam