#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_240

گرچه دیگه دوری از قیصر برام واقعا سخت شده بود و برای رفتن به خونش لحظه شماری میکردم اما فقط گفتم چشم.

روز بعد نزدیکای غروب مهتاج و بقیه اومدن خونمون خاله هم بود... مهتاج برای همه از سرتا پا لباس خریده بود که هممونو از مشکی دربیاره.

درآوردن لباس مشکی برای مامان از هممون سختتر بود. اشک میریخت و میگفت من باید تا سر سال مشکی بپوشم. دل ندارم رنگ دیگه تنم کنم.

اما مهتاج به این راحتی کوتاه نمیومد و بالاخره با کمک خاله مجبورش کردن به خاطر ما و اون دو تا جوون( محسن و بلور) که کنارش بودن رخت عزا رو از تن بیرون کنه.

یه کم بعد همه رختهای عزا رو عوض کرده بودیم.

مهتاج برای منم لباس و مانتو و کفش و شال خیلی ناز و قشنگی خریده بود که البته بیشتر بنظرم سلیقه خود قیصر بود.

لحظه خداحافظی از مامان و بقیه برام واقعا مرگ آور بود. گرچه داشتم به جایی میرفتم که واقعا دوسش داشتم اما دل کندن از عزیزانم خیلی سخت بود و مهتاجم انگار یاد خودش افتاده بود



پارت۶٢


romangram.com | @romangraam