#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_239
خوشبختانه مهتاج پشت پرده منتظر موند و دیگه نیومد با چشمای خودش ببینه اما همچین که دکتر رفت اونطرف و گفت: مبارک باشه... عروست مثل گل پاکه مهتاج خانم.
مهتاج فوری اومد اینطرفو منو که تازه بدون شلوار داشتم از تخت پایین میومدم بغل کرد. اونکه نگاه پایین تنه ام نمیکرد ولی مانتو کوتاهمو تا تونستم پایین کشیدم. چند بار منو با محبت بوسید و قربون صدقه ام رفت. خیالش حسابی راحت شده بود.
واقعا آدما چقدر بدبختن. مهتاج با اینجور اعتقادات بزرگ شده بود. اینقدر این رفتارا ملکه ذهنش شده بود که فکر میکرد حتما باید این رسوم غلط رو اجرا کنه.
وقتی از اتاق بیرون اومدیم لپام گل انداخته بود و مهتاج انگار فتح بزرگی کرده برگه ای رو که دکتر تو پاکت گذاشته بود گرفت جلو قیصر و گفت: مبارکت باشه.
قیصر با تأسف سر تکون داد و بدون گرفتن پاکت راهشو کشید جلوتر از ما رفت بیرون محل به هیچکدوممون نداد. مهتاجم یه تای ابروشو داد بالا پاکتو گذاشت تو کیفشو غر زد: بدعنق!
من و بلور پشت سر مهتاج دست به دست هم از مطب بیرون زدیم.
انروز رفتیم یه رستوران شیک همون اطراف و یه نهار توپ زدیم بعدش قیصر منو بلور رو رسوند خونه...
دو روز بعد مراسم چهلم بابا رو گرفتیم. خودمون بودیم و همسایه ها و چندتا از دوست و رفیقامون بعلاوه آقای سرمدی اینا...
مهتاج گفت خوبیت نداره میخوای بیای سر زندگیت با خاکی که لباست از قبرستون گرفته بیای... برو خونتون فردا با سلام و صلوات میایم دنبالت انشالله به خوبی و خوشی بری سر زندگیت. تا بعد که یه جشن بزرگم بگیریم.
romangram.com | @romangraam