#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_238

هم حرفی که باید بزنه رو، میزنه!

از من و تو و صدتای ما هم بهتر میفهمه!

کافیه فقط تورو بخواد..»

قیصر منو میخواست. هر ثانیه میفهمید چه حالی ام. تو هر حالی میدونست باید چطور آرومم کنه. خیلی خوشحال بودم.

اینبار برگشتم تو صورتش عمدا با یه حالی که دلشو ببرم تو چشماش خیره شدم گفتم: قیصر!

یه جور رسوا نگام کرد و آروم بجای درد گفتن لب زد: جون قیصر!...تنت میخاره دیگه.

خندمو کنترل کردم. در اتاق باز شد مریضی که داخل بود اومد بیرون و منشی با عذر خواهی از بقیه، رو به ما گفت: میتونید برین داخل.

یه نفر اعتراض کرد که منشی توضیح داد: یه معاینه مختصر دارن.

اولین بارم بود تو اتاق یه دکتر زنان رو اون تخت میخوابیدم و پاهامو میزاشتم رو دسته های تخت که جای گذاشتن پا بود.


romangram.com | @romangraam