#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_237
اومدم یه چیزی برای دفاع از خودم بگم که بازومو فشار داد ساکتم کرد. باز خودش ادامه داد: گفتم اگه... فقط میخوام بدونی هر چی هستی و بودی من الان عاشقتم... یعنی چهار ساله عاشقتم. پس با خیال راحت برو تو اتاق و بدون همه جوره پات واستادم.
خدایا دلم میخواست برگردم محکم بغلش کنم. برای همچین مردی مردن کم بود. به خودم فحش دادم که این مدت اینقدر اذیتش کردم.
داشت اشکم درمیومد. بدنم انگار گرم شده بود. آروم با تمام احساسم قدرشناسانه تو چشماش خیره شدم و گفتم: قیصر!
_درد!
ریز خندم قاطی بغضم شد. دیوونه آدم بشو نبود. ولی حالا میفهمیدم دکتر هلاکویی خیلی درست میگه که:
«کسی که تورو بخواد
هم وقت داره!
هم حالت رو میپرسه!
هم حرفی که نباید بزنه رو، نمیزنه!
romangram.com | @romangraam