#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_236

بلور منظورشو فهمید و اینقدر ساده و بچه بود که جای خجالت کشیدن ریز خندید انگار الان آقا معلم نمره بیست کلاسو بهش داده.

یه نگاه بهش کردم بی اراده خندم گرفت. وای خدا چرا بچه ها اینقدر ساده ان. قیصر چپ چپ نگاش کرد و معنی دار خندید زیر گوشم لب زد: چه ذوقی هم کرد گوگولی خانم... همینجوری محسنو خفت کرده.

هر سه لبخند رو لبمون بود، که مهتاج اومد بیرون... تو سالن خلوت صدای کفشهای پاشنه بلندش حین راه رفتن میپیچید. اومد کنارمون نشست و آروم گفت: بعد اینکه مریض اومد بیرون ما میریم داخل.

دست و پام یخ کرد. انگار به خودم شک داشتم. خوبه هیچوقت مردی لمسم نکرده بود.



پارت۶١

تو ذهنم تصور میکردم اگه من کلا اون وامونده رو نداشته باشم چی؟ اگه الان دکتر بگه دختر نیستم چی؟ بعد باید چه خاکی به سرم بریزم؟

فکر کنم رنگم مثل رنگ گچ دیوار سفید شده بود که قیصر فهمید یه جوری لم داد رو صندلی که لب و دهنش نزدیک گوشم اومد و آروم گفت: نترس... من تو پزشکی قانونی گاهی دیدم که حتی طرف دختره ولی...نداره

یواشکی نگاش کردم. انگار ذهنمو خونده بود. یه جوری که مهتاج و بلور نمیدیدن بازومو گرفت سرشونه امو بوسید همونقدر آروم گفت: ببین گلی من دوسِت دارم... دوست دارم مال من باشی... همین گلی که اینجا نشسته رو دوست دارم... همین گلی که چهار ساله کنارم بوده دست از پا خطا نکرده... حتی اگه الان بری اون تو، دکتر اون برگه کوفتی رو بهت نده شک نکن همینقدر میخوامت.


romangram.com | @romangraam