#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_235

هیچی نگفتم ولی حسابی استرس داشتم. دروغ چرا تا بحال پام به مطب پزشک زنان نرسیده بود.

جلو مطب پیاده شدیم. همگی رفتیم داخل... دکتر پولدارا هم با ما فرق داشت. مطبش خیلی با کلاس بود. چند نفری تو سالن منتظر بودن... منشی مهتاج رو شناخت و مهتاج رفت داخل اتاق... قیصر که کنار من و بلور نشسته بود و تا اون لحظه هم حسابی غر به جونم زده بود انگار آزاد شد و دیگه براش مهم نبود که بلور هم تو دهنمونه داره حرفاشو میشنوه.

_حالا واجب بود آمار هر غلطی کردیمو بدی مامانت؟ مامانت از کجا میدونه... الله اکبر...

حق به جانب گفتم: مامان بزرگتو نمیشناسی؟ اینقدر غر به جون مامانم زده که اشکشو درآورده.

چشمای منم بی اراده پر از اشک شد و بلور خواهرانه دستمو تو دستش نوازش کرد. قیصر نفسشو هوف کشید و لب گزید: خیله خب حالا آبغوره نگیر.

با حرص نگاش کردم. اصلا منت کشی بلد نبود.

_دوست دارم. به تو چه. بی ادب!

برگشت تو صورتم یه اشاره کرد به بلور گفت: زن داداشت نبود بهت نشون میدادم بی ادب کیه... نصف این بچه عرضه داشتی ما الان اینجا نبودیم.

به بلور میگفت بچه چون دقیق پونزده سالش بود و نصف قیصر سن داشت.


romangram.com | @romangraam