#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_234
خلاصه که حرفمو گوش نداد و قیصر و مهتاج دو ساعت بعد به بهانه رفتن و دادن آزمایش خون جلو در خونمون بودن.
مامان مهتاجو کشید تو و یه گفتمان خصوصی باهاش کرد بعد هم من و بلور رو همراهشون فرستاد.
میخواستم برم عقب بشینم که مهتاج با اصرار منو فرستاد جلو خودش و بلور نشستن عقب.
بعد دادن آزمایش دیگه سر ظهر بود. قیصر بیخبر از همه جا پیشنهاد داد بریم همون اطراف نهار بخوریم که مهتاج یه آدرس بهش داد گفت ما رو ببر اینجا... همه تو ماشین نشسته بودیم. ظاهرا آدرس برای قیصر آشنا بود که برگشت پشت سر منو که مهتاج نشسته بود نگاه کرد و گفت: خدای نکرده چیزی شده؟
مهتاج با یه لحن خاص و نامطمئن پشت چشم نازک کرد گفت: نه پسرم... میریم دکتر امینی، گلی جانو یه معاینه بکنه.
قیصر برگشت تو صورت من نگاه کرد. اعصابش به هم ریخته بود. حالتاش رو حفظ بودم. دوباره خیره شد به مهتاجو گفت: لازم نکرده...
مهتاج یه قیافه بیگناه به خودش گرفت و گفت: من چکاره ام پسر جان... صبح مامانش اصرار کرد حتما بریم حالا خوددانی... پس جواب مادرزنتم خودت بده.
وای خدا این مهتاج چه مارمولکی بود. خون مامان منو کرده بود تو شیشه حالا ادای بیگناها رو در میاورد. قیصر برگشت کفری یه نیم نگاه به من کرد و حین روشن کردن ماشین غر زد: این اداها دیگه قدیمی شده والا...
romangram.com | @romangraam