#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_233

خدا مادرتو بیامرزه دختر هر چی خجالت کشیدم حالا میتونم سربالا کنم. باید قبل برگشتنت بریم دکتر برگه سلامت بگیریم.

صورتم جمع شد و اعتراض کردم: عه!! من خجالت میکشم.

_چرا خجالت بکشی... جلو اینجور آدما باید با پررویی سرتو بالا بگیری... اوف که اون برگه سلامتو میگیرم پرت میکنم تو صورتش... کم منو خجالت نداد اونشب ( یه لحظه احساساتی شد انگار تو تاریکی اشکش دراومد چون انگشت کشید زیر پلکش) خدا از سر تقصیرش بگذره. خیلی دلمو شکست. گفت دختر درست ترتبیت نکردی که سر از خونه ی پسر مردم درمیاره و بزرگترو اینجور میزاره سرکار.

مامانو بغل کردم. لعنت به مهتاج که ظاهرش آروم و معصوم بود ولی درونی پرکینه داشت.

مامان یه کم تو بغلم گریه کرد و سبک شد گفت: میترسم برات مادر... پدر پسر حرف ندارن ولی این زن خونتو تو شیشه خواهد کرد.

خودمم همین حسو داشتم. مهتاج از روز اول به این امید پا پیش گذاشته بود که یه عقد صوری بکنیم و یه مدت بعد من دل قیصرو بزنم بعد هر کی بره سی خودش...

بالاخره خوابیدیم. تو روزهای تلخی که میگذروندم جواب تلفنای قیصرو نمیدادم. می‌خواستم تنهاییم فرصتی باشه تا خودمو پیدا کنم. بیشتر وقتا گوشیم خاموش بود اما میدونستم حسابی کلافه شده و دقه به دقه آمارمو از مامان و محسن میگیره.

چهلم نزدیک بود که یه روز مامان اومد سراغمو گفت الوعده وفا... میخواست هم با قیصر برم آزمایش خون هم بعدش بریم دکتر برگه سلامت بگیریم. هر چی گفتم لازم نیست مهتاجو خبر کنی مرغش یه پا داشت گفت: دختر تو خامی... این زن که من دیدم فردا برگه رو هم بهش بدیم میگه با دکتر ساخت و پاخت کردین برگه تقلبی داده. بزار خودش بیاد دکترم خودش انتخاب کنه.

حرصی گفتم: مامان نکن. بخدا من خجالت میکشم.


romangram.com | @romangraam