#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_232

یه نمه نیم خیز شد رو آرنجش تکیه کرد: قبلشم بهت دست نزده بود؟

کنجکاوی مادرانه اش واقعا خنده دار بود: نه...

یهو تکون خورد وسط تشک نشست دستاشو رو به آسمون گرفت: الله جان، ممنونتم.

منم تکون خوردم نشستم و گفتم: واه! مامان؟!

نگام کرد و آروم جوری که محسن و بلور حتی صدای پچ پچ مونو نشنون گفت: نمیدونی مهتاج اونشب چقدر تیکه بار من کرد. من باید از زبون اون بشنوم توعه ورپریده چهار سال تموم با این پسره حشر و نشر داشتی؟

چشام چهارتا شد. یه آن به انکار فکر کردم اما بلافاصله فهمیدم نجات در راستگوییست و گفتم: مامان بقرآن من باهاش دوست اونجوری نبودم.

کفری گفت: مرگ! دوست اونجوری اینجوری نداریم... من ننه اتم میدونم دختری که بزرگ کردم اهل این برنامه ها نیست. اونکه نمیدونه... هی چپ شد راست شد گفت لابد عروسمون دختر نبوده... لابد ال بوده لابد بل بوده... نکنه پسرم سرش بیکلاه مونده... منم لال شده بودم هیچی نداشتم بگم.



پارت۶٠


romangram.com | @romangraam