#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_231
بلور با لبخند جلو اومد: راست میگویی؟
مامان صورت بلورم بوسید. انگار هزار و چهارصد تا صلوات نذر کرده بودن با هم فرستاده بودن تا من سر عقل بیام... نمیدونم شایدم نتیجه دعای اونا بود که اون حجم از نفرتم یه باره فروکش کرده بود و واقعا داشتم رام میشدم. اره... حتما نتیجه دعای اونا بود که امروز وقتی قیصر بغلم کرد دلم برای عطر تنش لرزید.
یه کم بعد مامان محسنم بیدار کرد و خبر خوش بهش داد. همشون بعد مرگ بابا انگار با این خبر کلی ذوق کرده بودن... به بلور که حسابی خسته بود گفتم بره بشینه دیگه دست به سیاه و سفید نزنه تا بقیه کارا رو من انجام بدم.
تو همون مدت کوتاه حس میکردم جای یه خواهر کوچیکترو برام گرفته. اینقدر ساده و بی آلایش بود و بی منت و انتظار محسنو دوست داشت که مامان رو هم تحت تأثیر قرار داده بود. همین مامان که تا چند روز پیش میگفت این دختر به درد ما نمیخوره حالا به خاطرش با محسن نازدردونه اش دعوا میکرد.
آخر شب دیگه خاله نیومد. خیالش راحت شده بود که مأموریت بازگشت من به خونه قیصر داره انجام میشه دیگه راحت مونده بود تو خونه خودش... تو حال تشکمو ور تشک مامان انداختم.
مامان انگار خوابش نمیبرد. یه کم از بابا و خاطراتش حرف زد و تو تاریک و روشن حال گریه کرد. یه کم در مورد آقاش حرف زد که پیرمرد اومد و زود برگشت شهرستان... یه کم از گذشته یه کم از حال... بالاخره رسید به مهتاج و انگار یه چیز مهم یادش اومده باشه رو به من چرخید آروم گفت: گلی؟
تو تاریکی همونجور دراز کشیده زل زدم بهش: جان!
_میگم... اونشب... که با قیصر رفتی... کاری هم کردین؟
از طرز سوال پرسیدنش خندم گرفت: نه...
romangram.com | @romangraam