#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_230

بابا از تو قاب بهم نگاه میکرد. انگار زنده و سالم بود و کنارم نشسته بود. مامان با تردید گفت: امروز این پدر و پسر بیان چی جوابشونو بدم؟

خونسرد گفتم: نمیان.

بی اراده چنگ انداخت به صورتش: خاک به سرم! پسره اومد سراغت باز پروندیش؟

خندم کشدار شد: میبینم خوب آمار میدی.

یه آن ساکت شد و بعد که فهمید کتمان حقیقت فایده نداره طلبکار گفت: والا من دلم میسوزه مادر! تو کله ات باد داره، نمیفهمی...پسر به این خوبی. داری لگد به بختت میزنی... تا بیای بجنبی اسم مطلقه میچسبونن تنگ اسمت. این مردم عقلشون به چشمشونه... پنجه آفتابم باشی از هر ده تا مرد زن مرده و زن طلاق داده ای که میاد سراغت یه جوون نمیاد.

خسته پاشدم و حین درآوردن مانتوم گفتم: ازش فرصت خواستم. گفتم تا چهلم میمونم اینجا بعد میرم خونه اش.

گل از گل مامان شکفت انگار دنیا رو بهش دادن. بلند شد: راست میگی؟! مرگ مامان!؟

عصبی گفتم: عه!!!...

ذوق زده صورتمو قاب گرفت و بوسید. همون لحظه به بلور که وارد اتاق شد گفت : بلوور جان مادر! نذر صلواتم جواب داد.


romangram.com | @romangraam