#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_229
سر کوچه بهش گفتم نگه داره پیاده شم. قبل از پیاده شدن مچ دستمو گرفت. نگاهش کردم و گفت: گلی یه روزم باید بریم آزمایش خون بدیم. مدارک عقدمون کامل نبود فقط با دستور سرهنگ عقدمون کردن...
سر تکون دادم به علامت تأیید و خواستم برم که باز دستمو کشید: فردا بیام با هم بریم؟
درمونده نگاش کردم. مثل بچه ای شده بود که میخواست به هر طریقی شده منو ببینه.
_نه فعلا... خودم خبرت میکنم.
دستمو کشیدم: خداحافظ.
ولم نکرد. درمونده نگاش کردم. یه حالی بود. فکر کنم حالش اون لحظه از من بدتر بود: گلی من منتظرتم.
با تکون سر گفتم: باشه.
یه بار دیگه بغلم کرد سرمو بوسید و پیاده شدم. وقتی رسیدم خونه خاله رفته بود خونشون. محسن هنوز خواب بود و بلور داشت آشپزی میکرد. مامان هم نشسته بود تو اتاق با عکس بابا حرف میزد و گریه میکرد. تا وارد شدم اشکاشو پاک کرد و پرسید: چه خبر؟
اینجور که اون هول پرسید چه خبر فهمیدم دادن آمارم به قیصر کار خودشه. با لبخند بیجونی کنارش نشستمو عکس بابا رو که گذاشته بود رو زمین برداشتم: هیچی...
romangram.com | @romangraam