#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_228

نگاش نمیکردم. سرمو چرخونده بودم سمت شیشه کنار دستمو نگام به دار و درختای کنار بلوار بود که بسرعت از جلو چشام رد میشدن...

_ اومده بودی اینجا که چی؟ مثلا میخواستی کار پیدا کنی؟

این حرفو که زد شصتم خبردار شد آمارمو محسن یا مامان بهش دادن. پوزخند زدم و سر تکون دادم: ماشالله شاخکات قوی ان.

_معلومه... من شاخکام با قدرت همه جا کار میکنه. دفعه آخرتم باشه به این و اون رو میزنی... یه نگاه بکن به اون کارت واموندت که لابد مثل همیشه پیامکش غیر فعاله... این شوهر گردن شکسته ات اینقدری توش ریخته که راضیت کنه.

نگاش کردم جدی گفتم: من از تو پول نخواستم.

با اخم گفت: منم اینقدر خر نیستم منتظر بمونم تا تو بخوای.



پارت۵٩

ساکت شدم باز چرخیدم سمت در... دیوونه عمدا راه راست رو نمیرفت که دیرتر برسیم و بیشتر با هم باشیم اما بالاخره رسیدیم.


romangram.com | @romangraam