#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_227
سرم پایین بود. تازه میشنیدم که مأموریتشون شکست خورده. دل نگرون نگاش کردمو پرسیدم: محسن چی میشه؟
چپ چپ نگام کرد و کفری گفت: دِ لامصب اینقدر که محسن محسن میکنی یه دهمش به فکر من بدبختم هستی؟... نترس محسن اگه خودش بلا سر زندگیش نیاره کسی کاری باهاش نداره.
درست میگفت. فکر و ذکرم شده بود محسن... مخصوصا از وقتی فهمیده بودم چقدر احمق و بچه است. اون از همدستیش با موادفروشا... اونم از رابطه اش با بلور...
دستم رفت رو دستگیره در و آروم گفتم: باز کن من برم.
ماشینو روشن کرد و گفت: معمولا میبندن میرن.
بی حس نگاش کردم. تو هر شرایطی این طرز حرف زدنشو بیخیال نمیشد.
_خودم میرم میخوام تنها باشم قیصر.
_لازم نکرده... رسیدی خونه من رفتم اینقدر تنها باش تا سیر شی...نترس تا خونه هم لال میشم حضورمو یه وقت حس نکنی.
ساکت شد. منم ساکت شدم. اما هنوز به سر بلوار نرسیده از سکوت خسته شد و غر زد: خجالت نمیکشی به محسن سپردی نذاره من خرجی کنم؟ واقعا اینقدر بچه ای؟
romangram.com | @romangraam