#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_226

یه کم بغلشو شل کرد تونستم سرمو بکشم عقب ببینمش که پرسید: برم خونه؟

دلچرکی نگاه تو صورتش چرخوندم و گفتم: بهم زمان بده... امروز نیاین... تو رو خدا قیصر... بزار حالم خوب شه خودم میام.

با لبخند رضایت پیشونیمو بوسید: قربونت برم هر چی دور بمونی بخدا بدتره گلی درست نمیشی. بیا خونه اصلا کاریت ندارم. فقط بیا.

نگاهمو از صورتش کندم. تو فکر بیرونو نگاه کردم. خودم میدونستم حالم خوب نیست و با هر چیز کوچیکی به هم میریزم. دوباره نگاش کردم.

_بزار تا چهلم بابام خونمون بمونم. به این تنهایی نیاز دارم قیصر... نه سراغم بیا نه زنگ بزن.

دلخور گفت: بگو بمیر دیگه.

کلافه خودمو عقبتر کشیدمو اونم صافتر نسشت رهام کرد: حرف گوش کن قیصر... بزار با خودمو این عذاب وجدان لعنتی کنار بیام.

انگشتاش عصبی رو فرمون ضرب گرفته بود و خیابونو نگاه میکرد. لحنم بیشتر رنگ التماس گرفت: قیصر اینجوری منو نبر خونه ات...

برگشت خیره شد تو چشامو پرسید: تا وقتی واقعیت رو قبول نکنی وضعمون همینه... گلی منم تو این ماجرا مثل خودت فقط یه مهره بودم که باید دستور بالاتر از خودمو اطاعت میکردم. تهشم بخاطر تو وقتی حس کردم دیگه امیدی به موندن آقات نیست دستتو گرفتم بیخیال همه شدم گند زدم به یه مأموریت چهارساله... مهره اصلی که پاکروان بود از دستمون دررفت و کلی توبیخ شدم.


romangram.com | @romangraam