#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_225

یکی آروم زد پشتم: مهتاج غلط کرد با تو که راحت جاتو ول میکنی.

یه لحظه از ته دل لبخند زدم و سرمو بیشتر تو سینه اش فشار دادم: خودت کردی.

منظورم غلط کردی بود که اونم گفت: بخدا اگه من کرده باشم.

خواستم خودمو عقب بکشم که نذاشت و زدم به سینه اش گفتم: ولم کن حوصله شوخیای بی مزه ات رو ندارم.

ولم نکرد مثل پسر بچه های مظلوم گفت: شوخی بامزه کنم چی؟

به زور تقلا کردم ولی بازوهاش قوی بود نتونستم تکون بخورم: کلا حوصله ات رو ندارم قیصر ولم کن.

_اول قول بده بیای خونه بعد ولت میکنم.

از تقلای بیفایده ایستادم. تکون نمیخوردم حرفم نمیزدم. یه کم بعد بدون اینکه بازوهاشو شل کنه گفت: مُردی؟... این اداها قدیمی شده. میخوای ولت کنم باز جفتک بندازی بری.

حرصم دیگه دراومده بود: قیصر ولم کن له شدم. بخدا استخونام شکست دیگه. اه... شور همه چیو درمیاری.


romangram.com | @romangraam