#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_223

چرخید یه دستش به صندلیم بود و یه دستش رو فرمون هنوز مهربون بود و گفت: کارت چیه؟ اومده بودی ساعت ده صبح فست فود بخوری؟

تو چشمای مشکی و براقی که حتی حالا تو عصبانیت، ازم دل میبرد خیره شدم.

_به تو مربوط نیست ولی اومدم دنبال کار.

جدی فقط نگام میکرد. بعد سر تکون داد: نونت نرسیده یا آبت؟ بزار بابای بدبختت سرشو بزاره زمین بعد یاقی بازی دربیار.

چشم ریز کردم و حرصی گفتم: بابای من حالا حالاها زنده بود اگه نمیکشتیش.

پوزخند زد: زبونت مثل مار نیش داره. چرا اینقدر بی انصاف شدی گلی؟... من باباتو کشتم؟

اشک پشت پلکم بود و با بغض تو چشاش گفتم: اره تو کشتی... تو و اون سرهنگت... بعدم نذاشتی بیام بابامو ببینم که اینجوری حسرت دیدنش به دلم بمونه تا قیامت...

اشکام میریخت. دلش برام سوخت بازومو کشید بغلم کنه که خودمو عقب کشیدم سرش داد زدم: دست به من نزن!

یه لحظه مکث کرد بعد محکمتر منو کشید تو بغلش به تقلایی هم که میکردم محل نداد. سرمو چسبوند به سینه اش... واای خدا! چقدر دلم برای عطر تنش تنگ شده بود. چقدر صدای قلبشو دوست داشتم... روی سرمو بوسید و آروم گفت: تا صبح همینجا گریه کن دختر بد... هر چی دلتم میخواد بهم بگو.


romangram.com | @romangraam