#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_222
دندوناشو به هم فشار میداد از غیض و عصبانیت... نفسشو هوف کشید که گفتم: راه ما دیگه سوای همه... نترس چیزی هم از ازت نمیخوام. فقط دیگه نمیخوام ببینمت.
خواستم برگردم تو مجتمع که جلو چشم اون چندتا پسر که حالا یه کم با تعجب بیرون سرک میکشیدن بازومو محکمتر گرفت و منو دنبال خودش کشید و گفت : فکر کردی آزادی هر غلطی خواستی بکنی؟
دعوا کردناشو حفظ بودم. برا همه خطرناک بود اما برای من ته آمپر چسبوندنش یه نمه هارت و پورت بود که آخرش میافتاد به ببخشید و غلط کردم.
چقدر دلم برای این نفهمیاش و داغ کردناش تنگ شده بود. اما هنوز دلم ازش پر بود. هنوز فکر میکردم تنها مقصر مرگ بابامه...
_ولم کن دیوونه.
ماشینشو تو پارکینگ نبرده بود و یه کم جلوتر تو خیابون پارک کرده بود. منو میکشید دنبال خودش و مجبور بودم با قدمای بلندش هم قدم بشم: تو رو نباید زیاد ول کرد... ولت میکنن جفتک میندازی.
هم خندم گرفته بود هم حرصم دراومده بود. منو انداخت تو ماشین درو هم قفل کرد خودشم سریع دور زد نشست پشت فرمون و درو بست. حالا تو ماشین تنها بودیم. فقط من و اون... همیشه عاشق این بود تو ماشین کنار هم تنها بمونیم و اینو خوب میدونستم.
دستگیره رو پایین بالا کردم اما بیفایده بود لامصب همه چیزش اتومات بود.
_باز کن برم هزار کار دارم من مثل تو علاف نیستم.
romangram.com | @romangraam