#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_221
یکیشون حین صحبت با بقیه یه متلکی انداخت و اون یکی بهش گفت: چشاتو درویش کن داداش.
توجهی بهشون نکردم و همون لحظه تو آینه قدی ستون مقابلم قیصر رو دیدم که چند قدم باهام از پشت سر فاصله داشت. تو اون لحظه از فرق سر تا نوک پا داغ شدمو فقط آرزو کردم متلکو نشنیده باشه که انگار شکر خدا نشنیده بود. چون اگر شنیده بود با پسره دست به یقه میشد و فکشو پایین می آورد(قبلا نمونشو دیده بودم).
فهمید دیدمش اما به روی خودم نیاوردم و اونم اومد دنبالم. رفتم تو فست فودی اومد دنبالم. دوست نداشتم جلو اون با پسر همکلاسیمون صحبت کنم. خوشبختانه هم کسی منو ندید بلافاصله سرمو انداختم پایین اومدم بیرون... دوباره پشت سرم و حالا به فاصله یه قدم میومد. از مجتمع بیرون زدم اما بالای چندتا پله ای که ایوان بزرگ مجتمع رو به خیابون وصل میکرد ایستادمو چرخیدم تو صورتش، تلخ و جدی پرسیدم.
_مجرم تعقیب میکنی؟
با مکث نگام کرد و فقط گفت: سلام...
_علیک... (سر تکون دادم) بعدش؟
کلافه و حرصی بود. هزار بار بهم هشدار داده بود حاضره دنیا رو ازش بگیرن ولی من اونجوری مثل صد پشت غریبه باهاش حرف نزنم.
بازومو آروم گرفت و گفت: بیا بریم حرف میزنیم.
با یه تقلای کوچیک دستمو از دستش کشیدم بیرون و جلو جمعیت نه چندان زیادی که در رفت و آمد بودن آروم گفتم: ما حرفی با هم نداریم.
romangram.com | @romangraam