#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_220
تو تاریکی به نیم رخ خاله که چرخیده بود رو به سقف خیره شدم. از وقتی بابا رفته بود یه جورایی زندگی برام بی معنی شده بود. میدونستم این احساسات همش موقتیه و زمان لازمه تا دوباره درست بشم ولی حریف خودم نبودم.
مامان آه کشید. دلم براش میسوخت. اون از هممون تنهاتر شده بود.
_بخدا بابات راضی نیست گلی... شب عقدت بابات اینقدر خوشحال بود که گفت فکر نمیکردم گلی من بره همنشین همچین خانواده ای بشه.
پارت۵٧
چشام پر از اشک شد. بغضمو قورت دادم صورتمو فرو بردم تو بالشت. مثل آدمایی که خودآزاری دارن تمام خاطراتمو از بچگی تا آخرین شبی که کنار بابام بودم تو ذهنم یادآوری میکردم.
صبح با چشمای پف کرده بخاطر گریه های شب پیشم بیدار شدم. هنوز بقیه خواب بودن که از خونه بیرون زدم. یه راست رفتم دانشگاه... یه کلاسم که تموم شد از ساغر جدا شدم برم دنبال کار بگردم. یکی از همکلاسیامون تو مجتمع الماس شرق فست فودی داشت گفته بود بیا ببینم چیکار میتونم برات کنم.
اونوقت ظهر اونم وسط هفته خیلی اونطرفا شلوغ نبود. یعنی شلوغی معمولی داشت. معمولا طرف شب که ملت میریختن برای خرید و رفتن به شهربازی سرپوشیده و شهربازی روبازی که کنار اون چندتا مجتمع خرید بود، خیلی شلوغ میشد.
سرم تو لاک خودم بودم. رسیدم به الماس شرق... آدرسش همون طبقه اول بود. سرتا پا سیاهپوش بودم از در که گذشتم چندتا پسر جوون جلو مغازه های موبایل فروشی و لوازم موبایلی که داشتن جلسه گرفته بودن.
romangram.com | @romangraam