#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_219

چرخیدم رو به خاله و اون دوباره پرسید: خونشو دیدی؟

صدای مامان از اونورتر اروم اومد: نه که ندیده بدبخت... از همون روز اول بدشانسی آورد بچه ام.

ذهنم پر شده بود از خاطره روزی که رفته بودم خونه اش. خاله با حسرت نفس کشید.

_ انشالله دلت صاف شه بری سر خونه زندگیت... انشالله هر چقدر باشه دلت تو خونش خوش باشه.

مامان از اونورتر گفت: گلی حاجی گفت فردا با آقا قیصر میاد دنبالت.

تمام مدت ساکت بودم و حرفی نمیزدم. پس با هم قرار مدار گذاشته بودن اونم بی خبر از من...

_من نمیرم مامان... بگو نیان... صبح میرم یه سر دانشگاه بعدم میرم چندجا بسپرم برای کار...

خاله نفسشو به نشونه اعتراض هوف کشید و خیلی سعی کرد ساکت بمونه ولی طاقت نیاورد.

_بدبخت اینقدر ناز کن تا پسره بره پشت سرشم نگاه نکنه... یه بارم که خدا نگات کرده خودت بزن خرابش کن.


romangram.com | @romangraam