#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_218
خاله که دید بحث داره به نتیجه میرسه تیر آخرشو زد و گفت: برگرد دهنشونو صاف کن.
محسن برای اولین بار بعد از یه هفته لبخند زد: تو باهاش برو کم نیاره... گلی بلد نیست.
خاله چشم غره رفت: واه! نیست حالا من خیلی بلدم! خوبه میبینی قومُ الضّالمین (منظورش فامیل شوهرش بود) چه جیگری ازم خون میکنن...
محسن باز بهش تیکه انداخت: خودمونیم خاله من خونتون بودم دیدم چطور دهن شوهرتو صاف میکنی.
خاله یه قند پرت کرد طرفشو پشت چشمی براش نازک کرد: بی تربیت نامحرم، آدم میره یه جا محرم اون خونه اس، قرار نیست هر چی دیدی بیای جار بزنی.
بلور ریز خندید. مامان بغض کرد دست گرفت به زانوش پاشد و گفت: برین بخوابین فردا هزار و یک بدبختی داریم.
آخر شب تو تاریکی حال مامان یه طرف خوابیده بود من و خاله یه طرف... سکوت بود و سکوت... تو فکر روزهای گذشته بودم. ریز به ریز حرکات قیصرو مرور میکردم.
هزاربار اومده بود نزدیکم و بی محلی دیده بود. یه جورایی دلم براش میسوخت اما بعد باز دلم سنگ میشد و میگفتم حقشه... همش تقصیر اون بود. خاله که کنارم بود چرخید سمتمو همونجور خوابیده دستشو گذاشت زیر صورتش آروم گفت: گلی خونه اش چندمتره؟
با سوال بی موقعش از افکارم پرت شدم بیرون و افتادم وسط بدبختی خودمون. وسط نداریمون....
romangram.com | @romangraam