#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_217

سرش پایین بود. جرأت نداشت نگام کنه. با غیض نگاهش میکردم. یه قلوپ خورد بعد جرأت کرد به منکه چشم ازش برنداشته بودم نگاه کنه و باز گفت: مطمئنم تو هم الان داری با خودت کلنجار میری گلی... حقیقت اینه که این وسط قیصر ناچار و مجبور بوده.

مامانم میون کلام محسنو گرفت: هععععی!... دختر جان مرگ خبر نمیکنه... اونشب پیمونه عمر بابات لبریز شده... مأموریت قیصر هم شده بهانه اش.

تلخندی زدم: من هر بار که تو اون خونه بخندم یاد بابام می افتم. یاد حسی که اونشب با شنیدن خبر مرگ ما بهش دست داده.

مامان با حسرت سر تکون داد: بجای این اداها فکر کن ببین بابات هر بار که تو اون خونه بخندی چقدر خوشحال میشه... عوضش با موندن اینجا و لج کردن با خودت و زندگیت تنشو تو گور میلرزونی. اون مهتاجی هم که من دیدم دلش برا تو نسوخته... همچین میشینه زیر پا پسره که به سال نکشیده دست یه دختر همه چی تمومو میگیره میبره تو خونش...

با حرص گفتم: اگه اینقدر بیوفاست که به جهنم! بزار بره.

همه ساکت شدن و خاله معنی دار نگام کرد. نخواسته سوتی داده بودم. داشتم به خودمم دروغ میگفتمو نمیدونستم. من فقط نمیتونستم با احساس گناهی که خرخرمو چسبیده بود کنار بیام. دنبال مقصر میگشتم برای رفتن بی موقع بابا که قسمت زندگیمون بود.

مامان عمیق نفس کشید: من از این پدر و پسر جز آقایی و معرفت چیزی ندیدم. تمام کج خلقی و بی محلی تو رو هم گذاشتن به پای غم و غصه ات... ولی یه ریزه عاقل باش گزک دست اون مهتاج خاله خانباجی نده.

بلور شنیده مهتاج به گلشیفته میگفته شاید قسمت بوده اینجوری از چشم هم بیفتین نمیشه تو کار خدا دخالت کرد.

ته دلم خالی شد و نگاهم چر خید سمت بلور که سر تکون داد و تأیید کرد: بله من شنیده کردم، همین گفت مهتاج خانم.


romangram.com | @romangraam