#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_216

دلخور گفتم: خاله شما هم نگران نباش پول شما رو هم زود پس میدیم. خودم از فردا میرم دنبال کار، محسنم هست رو ماشین بابا کار میکنه.

خاله حرصی غر زد: خوبه والا... من حرف پول زدم؟

مامان فنجون چایشو گذاشت جلوش و درمونده گفت: بحث نکنین... دیگه زور کلنجار رفتن با شما برام نمونده.



پارت۵۶

دلم داشت از غصه میترکید. بابام رفته بود. بعد از چهار سال رفاقت با قیصر حالا که اسمش تو شناسنامه ام بود نمیدونستم با خودم چند چندم.

از یه طرف مقصر میدونستمش اما یه ور ذهنم تو تاریکی و خلوت شب تازه بیدار میشد و ازش طرفداری میکرد.

بدتر اینکه دلم براش تنگ شده بود. خودمو به خاطر این حسم سرزنش میکردم.

محسن یه فنجون گذاشت جلوی بلور و یکی برداشت برای خودش بعد گفت: ولی من دوسش دارم... تو مراسمای بابا حس میکردم یه داداش بزرگ دارم که پشتمه.


romangram.com | @romangraam