#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_215

همه یه لحظه ساکت و بدون نفس کشیدن انگار منو میپاییدن... تو اون یه هفته تصمیممو گرفته بودم. جلوی اشتباهو از هر جا بگیری درسته. آب پاکی رو ریختم رو دستشون.

بدون اینکه نگاهشون کنم با لب طلایی فنجون ور رفتم: من پامو خونه قاتل بابام نمیزارم.

محسن فهمید دراز کشیدن بیفایدست. تنشو کنار دیوار بالا کشید و به همون پشتی که بلور تکیه زده بود تکیه داد.

خاله گفت: داغی نمیفهمی چی میگی... تقصیر اون بنده خدا چیه؟

مامان و محسن که میدونستم ته دلشون کاملا با خاله موافقن ساکت شده و فقط تماشاچی بودن ببینن بحث به کجا میرسه. ساکت بودمو خاله باز گفت: والا خیلی مرده... اون از روز اول که اون الم شنگه رو جلو در و همسایه راه انداختی کردیش بیرون... اونم از رفتارات تو مراسم.





یه نگاه به خاله کردم با حسرت گفتم: خاله اگه پولدارم نبود بازم همین حرفا رو میزدی؟

خاله یه نگاه رو جمع چرخوند دوباره خیره شد به من و گفت: من چیکار به پولش دارم... پسره هیچی کم نگذاشت. یه هفته پا به پامون رفت و اومد تازه بی احترامی هم دید.( رو کرد به محسن) دروغ میگم؟ هر چی هم گرفت بجای دستت درد نکنه پس فرستادی نذاشتی هیچکاری کنه.


romangram.com | @romangraam