#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_214

آخ! آخ! که چقدر ابله بود... من چقدر باید بیچاره میبودم که بخوام همچین خانواده ای رو تحمل کنم...

از همون روز اول به قیصر روی خوش نشون ندادمو محض خاطر التماسای مامان بود که وقتی دورادور تو مراسم میرفت و میومد تحملش میکردم.

طبق یه عهدنامه نانوشته انگار یه دیوار کشیده شده بود بین دو خانواده... ما اینور دیوار و اونا اونطرف دیوار...

شب هفتم هم اومد و رفت... از مراسم شب هفت تو مسجد که برگشتیم انگار دیگه جونی برای هیچکس نمونده بود. هر کی یه طرف افتاده بود.

خاله بازم موند خونه ما و مامان حریفش نشد. محسن زیر بار مخارج مراسم کمر خم کرده بود و کارش به قرض از شوهر خاله رسیده بود.

بیچاره محسن، انگار کمرش شکسته بود. به قول مامان خونه دیگه خونه نبود. گرد مرده پاشیده بودن رو همه چیز.

آخر شب یه گوشه کنار محسن که کمرشو زده بود زمین و دراز کشیده بود نشستم. همه میدونستیم کفگیر خورده ته دیگ... خاله سینی چای به دست نشست کنارمون. بلور خودشو جمع تر کرد تا مامان هم بشینه...

مامان غر زد به خاله: امشب باید میرفتی... شوهرت گناه نکرده بدبخت... یه هفته ست آلاخون بالاخونه...

خاله یه فنجون چای گذاشت جلوم عمدا گفت: هر وقت دخترت رفت خونش منم میرم.


romangram.com | @romangraam