#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_211
قبل اینکه بپرسم چرا اینجا پیاده میشیم چشمم افتاد به شلوغی وسطای کوچه ی نه چندان طویلمون... درست همون قسمتا که خونه ما بود.
دستم رفت رو دستگیره و بهت زده خواستم پیاده شم که قیصر مچ دستمو گرفت و پشت سرم حین حساب کردن کرایه پیاده شد.
با تعجب برگشتم به اونکه حالا کنارم ایستاده بود نگاه کردم: چه خبره بنظرت؟... آمبولانسم ایستاده... وای این همسایه بغلیمون یه پیرمرده ناراحتی قلبی داره... خدانکنه چیزیش شده باشه.
نفسای قیصر تند شده بود.
دستمو فشار داد یه آن صدای داد محسنو از بین جمعیت شنیدم که میگفت:باباااا!...
قیصر محکم بغلم کرد پیشونیمو بوسید و میون گریه گفت: گلی! دورت بگردم! تسلیت میگم.
اولش منگ بودم. میفهمیدم چی میگه. صدای محسنو میشنیدم. حتی فهمیدم بابام مرده اما انگار درک نمیکردم. هاج و واج و بهت زده چشمامو ریزتر کردم سمت خونه رو نگاه کردم.
_چی؟!
صدام از ته چاه بیرون میومد. تو ذهنم چندبار به خودم فحش دادم. چرا داشتم این مزخرفو باور میکردم...
romangram.com | @romangraam